تبليغاتX
داستان کوتاه

داستان کوتاه

هنری . داستان کوتاه

گنجشك نامه

سه­تا گنجشك

گيج و بيمار

ترسيده­بودند از گربه­ي روي ديوار.

سه­ميمون

لوس و شيطون

مي­رقصيدند توي ايوون.

سه­تا مادر

مثلِ خواهر

گريه­مي­كردند روخاكِ يه گلِ پرپر.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 23:28  توسط محسن رضائی  | 

يادداشت

به روز فرموديم! 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 23:55  توسط محسن رضائی  | 

سقوط

   ليز خورد و افتاد. او جلو رفت. پايين را نگاه كرد. نترسيد. بادِ ‌خنكي به صورتش ­خورد. و به بدنش كه برهنه بود. خنکی لذت بخش بود.دوباره پايين را نگاه کرد. …

   چشم­هايش را باز كرد. چيزي يادش نمي­آمد. پرده­ي توري جلوِ‌ پنجره را ديد كه آرام در هوا مي­رقصد. گرماي اول شب شكسته بود. پرده آرام شد و پايين افتاد. امير در جايش نشست. به زن كه كنارش خوابيده بود نگاه كرد. تنِ زن ميانِ‌ ملافه گم شده بود. نسيـم دوباره وزيـد. پرقدرت­تر و خنك­تر از بارِ‌ پيش. به ياد آورد. ولي فقط خنكي بادي را كه صورتش خورده بود. ديگر هيچ. تشنه بود. از تخت پايين آمد. به آشپزخانه رفت. خنكي سراميك­ها را با پوستِ‌كفِ‌ پايش حس ­كرد. بطريِ‌ پلاستيكيِ آب را از توي يخچال برداشت. كناري نشست. به سنگِ‌ ديوارِِ آشپزخانه تكيه داد و پاهاي لختش را دراز كرد. گذاشت تمامِ‌ وجودش خنكيِ كف و ديوار را جذب كند. درِ‌ بطري را بازكرد و آب خورد. آب روي چانه،‌ گردن و سينه­اش سرازير شد. مشتش را پر آب كرد. و روي سرِ‌ خودش ريخت. نفسِ عميقي كشيد. و چشم­هايش را بست. دلش مي­خواست همان­جا دراز بكشد. ليلا هم اگر بود همان­جا دراز  مي­كشيد. بقيه­ي بچه­ها دراز كشيده بودند توي آفتاب. مي­لرزيدند. ماهرو هم بين­شان بود. حتي آب هم نتوانسته بود فرِ‌ موهايش را صاف كند. شبيه پسري بود كه يك ماه پيش سرش را تراشيده باشند. فقط او و ليلا هنوز توي آب بودند. آب سرد بود. بزرگ­ترها به زور آنها را از آب بيرون كشيدند. گفتند كه بايد توي آفتاب بنشينند تا سرما نخورند. آن­ها كنار استخر ايستاده بودند. موهاي بلند و سياه ليلا به سرش چسبيده بود. پايين آمده بود. تا كمرش. برق مي­زدند. سمتِ‌ آفتاب­گير استخر بر لبه­ي سيماني نشستند و پاهايشان را گذاشتند توي آب. بقيه­ي بچه­ها آمدند كنارشان. آنها پاهايشان را توي آب نگذاشتند. ماهرو هم بين­شان بود. كوتاه­تر از بقيه­ي  بچه­ها. مي­لرزيد.…

آبي كه روي سرش ريخته بود از بينِ‌ موها گذشت و به پوستِ‌ سرش رسيد. لرزي بر تنش نشست. سرش را تكان داد. به ياد آورد. ولي نه آن­چه را كه مي­خواست به ياد بياورد. آب‌ به صورتش زده بود. بوي گندِ‌ توالت كنارِ‌ دستشويي توي سرش بود. دوباره حالش بد شد. بالا آورد. فقط آب. بوي عرق توي دماغش پيچيد. باز عق زد. گويي مي­خواست همه­ي معده و  روده­اش را بالا بياورد. عقب رفت تا دوباره بوي گندِ‌ عرق را نشنود. دوباره بوي فاضلاب. گفته بودندش كه نبايد با شكمِ‌ خالي عرق بخورد. آن هم براي او كه اولين بارش است. او خورده بود. زياد. تا شايد بتواند فراموش كند. ولي گويي الكل به جاي اين­كه فكر و حواسش از كار بيندازد،  آن­ها را فعال­تر و حساس­تر كرده بود. صداها را دقيق­تر مي­شنيد. معني­شان را بهتر مي­فهميد. حتي از ميان صداي بلند موسيقي و دست زدن­ها و سروصداها مي­توانست تك­تكِ‌ كلمات زن­ها را از آن­سوي نيم­ديوارهاي چوبي تالارِ عروسي تشخيص دهد.  استكان­هاي عرق را پشتِ‌ سرِ‌هم سركشيده بود.  بي­مزه. گفته بودندش كه اين­قدر زياد نخورد. ولي او خورده بود. رويش هم يك سيگار كشيد. سيگاري كه هم خودش و هم ليلا از آن بدشان مي­آمد. سيگار كشيده بود تا آن­طور كه مي­گفتند اثرِ‌ عرق را بيشتر كند. كله­اش را گرم كند. دنيا را فراموش كند. ولي هيچ­كدام نشد. حواسش بيش از پيش هوشيار بود. صداي بلندگوها آزارش مي­داد. كوچكترين حركتِ‌ آدم­ها را مي­ديد. پوزخند­هايشان را. و نگاه­هاي گذرايشان. به او مي­خنديدند؟ بوي مرغي كه توي آشپزخانه­ي تالار در حال پخته شدن بود حالش را بد مي­كرد. شيريني را كه در دهان گذاشت، ‌گرماي تازه بودن و مزه­ي شيرينش دلش را    به­هم­زد. شيريني را توي بشقاب انداخت. فكر كرد مي­تواند تحمل كند. نفسِ‌ عميقي كشيد. دوباره بوي مر‎غ… نتوانست بماند. برخاست. به توالتِ تالار رفته بود. و توي دستشويي­اش بالا آورده بود. بوي فاضلاب توي مشامش بود. بوي گند از توي خود دستشويي هم بالا مي­آمد. به همان بدي بوي عرقي كه در گلو و حلقش بود. از تالار بيرون آمد تا شايد هواي تازه حالش را بهتر كند. آمدند بيرون. در حلقه­ي زن­ها. ليلا و سعيد. ليلا پيچيده در چادر سفيد. هم­قد سعيد. او حس كرد مي­بيند. هم حلقه را و هم النگوها. حتي از روي چادر. الان خودش هم باور نداشت كه ديده باشد. نگاه كرد كه سوار ماشين شدند. ماهرو هم بود. بين دختر­ها. روسري­ و چادرش از فر موها پف كرده بود. دست­هايش را گذاشته بود روي شقيقه­هايش. گوش­هايش را هم گرفته بود. ميگرن داشت. دست­هايش را پايين آورد. گويي كه بخواهد چيزي بگويد. ولي نگفته بود. …

   جرعه­اي ديگر آب خورد و روي سراميك­ها دراز كشيد. حال مي­شد اجازه داد خاطره­ها ادامه پيدا كنند. ديگر اهميت نداشت. همه­ چيز تمام شده بود. ليلا نشسته بود كنارش. روي صندلي. سرش را خم كرده بود روي كاغذي كه امير داشت مي­نوشت. موهاي نرمش از زير روسري بيرون بود. ريخته بود روي صورتش. طوري كه امير يك چشم او را نمي­ديد. امير رياضي را برايش توضيح مي­داد. ليلا سر تكان مي­داد ولي نمي­فهميد. از كلاس اول هر سال رياضي را تجديد مي­شد. و هر سال امير درسش مي­داد. هميشه هم شهريور با ده و يازده قبول مي­شد. فائزه مادر ليلا دوست داشت ليلا با ماهرو درس بخواند. ماهرو هميشه شاگرد اول بود. قبولي­اش در مهندسي مسلم بود. رتبه­اش بالا بود. همه مي­گفتند اگر به تجربي مي­رفت مي­توانست پزشكي هم قبول شود. خودش نمي­خواست. مي­گفت معلمي براي زن بهترين شغل است. ليلا وقتي مادرش زياد اصرار مي­كرد مي­رفت پيش ماهرو. از آن­جا تلفن مي­كرد به امير كه پيشِ او برود و با هم درس بخوانند. ماهرو گاهي كنارشان مي­نشست. يا برايشان چاي مي­آورد. خيلي وقت­ها هم سرش به كار خودش گرم بود. بعد خاله معصومه از امير خواست كه بروند خانه­ي خودشان درس بخوانند. امير مي­رفت خانه­ي دايي رسول تا به ليلا درس بدهد. ليلا گوش مي­كرد و ياد نمي­گرفت. بطري آب يخ را مي­گذاشت كنار دستش. مدام آب مي­خورد و ته ليوانش را مي­ريخت روي سرِ‌ امير. گاهي هم توي بطري آب مي­خورد. او هم با امير آمد به رشته­ي رياضي. سال اول دبيرستان امير دلش مي­خواست عكسي از ليلا بگيرد، بزرگ كند و بزند به ديوار اتاقش. در همان حالتي كه سرش را خم كرده روي كتاب و موهايش از زير روسري ريخته بيرون و نصفِ‌ صورتش را پوشانده. از ليلا عكس خواسته بود. ليلا داده بودش. يك عكس     كارت­پستالي. با لباس گرم­كن توي حياط مدرسه­ ايستاده بود. با يك توپ بسكتبال زيرِ بغل. روسري سرش بود. بالِ روسري را پيچيده بود دور گردن. بسكتبال را انتخاب كرده بود تا قد بكشد. پا­به­پاي امير قد مي­كشيد. يك هوا از امير كوتاه­تر بود. ولي از سعيد چيزي كم نداشت. سعيد توي كار تجارت بود. امير هيچ­وقت نفهميد تجارت چه. نمي­خواست بداند. چسبيده بود به درس. تا سه­سال حتي به ديد و بازديدهاي عيد هم نمي­رفت. در مراسم عزاي بابابزرگ ديدش. توي اتاق نشسته بود و سعيد را ديد كه در راهرو ايستاده. زني از اتاق زن­ها بيرون آمد. با لباس سياه. چادر سياه. پشتش به امير بود. لازم نبود صورتش را ببيند تا بداند ليلاست. از حركاتش مي­فهميد. از كج­كردنِ‌ سرش موقعي كه به حرفِ ‌كسي گوش مي­داد. وقتي كه كنار امير مي­نشست و گوش مي­داد تا امير از دانشگاه بگويد. امير از دخترهاي دانشگاه مي­گفت كه از بس درس خوانده­اند ـ به­جز بعضي­­ـ همه­شان زشت و بي­قواره بودند و ليلا مي­خنديد. ليلا دانشگاه قبول نشده بود. توي خانه مي­نشست. مجله مي­خواند و تلويزيون تماشا مي­كرد. به دوست­هايش كه دانشگاه قبول شده بودند نامه مي­نوشت. يكي دو نامه هم به امير نوشت. امير نمي­توانست جواب نامه­هايش را بدهد. ليلا گفت كه به ماهرو هم نامه نوشته است. ماهرو جوابش را نداده. بعد ماهرو آمده و معذرت خواسته. گفته نمي­­تواند نامه بنويسد. سختش است. ماهرو رفته بود دانشگاهِ تربيت­معلم. دانشجوي ممتاز بود. مي­­گفت استادها براي كلاس رفع اشكال سال­پاييني­ها مي­خواهندش. نمي­رفت. حوصله نداشت. در طول چهار سال تحصيلش حتي خيابان­هاي مشهد را هم درست ياد نگرفته بود. مي­گفت بيشتر در خوابگاهش مي­ماند و درس مي­خواند. ليلا سرش را كج مي­كرد و با دقت به حرف­هاي ماهرو گوش مي­داد. بعد مي­خنديد. توي سرِ‌ ماهرو مي­زد و مي­گفت اين­قدر خنگ نباشد. از فرصت استفاده كند و تا مي­تواند براي خودش بگردد. به امير هم گفت. ولي طورِ‌ ديگري. عيدِ سالِ‌ اولِ‌ دانشگاه امير و ماهرو، امير پيكان بابا را برداشت. خواهرش را سوار كرد. رفتند دنبال ليلا. خانه­شان نبود. پيش­ِ‌ ماهرو بود. رفتند آن­جا. ليلا آمد. محمد برادر كوچكِ ماهرو هم با آن­ها راه افتاد. ماهرو گفت كه نمي­آيد. سرش درد مي­كند. به زور او را هم با خودشان بردند. رفتند پاي مناره­ي روستاي خسروجرد. و از مناره رفتند بالا. امير و ليلا پله­ها را شمردند. نودونه پله بود. توي را­ه­پله تاريك بود. فقط وقتي به دريچه­هاي كوچك نورگير مي­رسيدند چند پله­اي روشن بود. ماهرو مي­گفت در زمان قديم از اين دريچه­ها به دشمن تير­اندازي مي­كرده­اند. ليلا جلوتر از همه مي­رفت. امير پشتِ‌ سرش بود. ولي وقتي به بالاي مناره رسيدند ليلا تا نصفِ‌تنه­اش در فضاي باز قرار گرفت ايستاد. جرأت نداشت بالاتر برود. امير به كنارش رفت. او هم ترسيد و ايستاد. عقب برگشتند و راه را براي بقيه باز كردند. ماهرو جلوتر از همه رفت. امير و ليلا آهسته آهسته از پله­ها بالا رفتند. همان لبه­ي پله­ها نشستند. هردويشان مي­خنديدند. ماهرو با چادر بر لبه­ي مناره نشسته بود و پايين را نگاه مي­كرد. به آن­دو مي­گفت ترس ندارد. …

يادش آمد. در خوابش ماهرو بود. روي پشت بام رخت پهن مي­كرد. چادرش را دور كمر و گردنش بسته بود. بند رخت همه­ي پشت بام را گرفته بود. ماهرو رديف آخر را كه پهن مي­كرد روي لبه­ي بام راه مي­رفت. و امير فكر كرد كه اگر كمي كف صابون بر لبه­ي بام ريخته باشد، يا كسي عمداً‌ صابون بر لبه­ي بام كشيده باشد، ماهرو ليز مي­خورد و مي­افتد پايين. ماهرو آن­قدر به لبه نزديك مي­شد كه پاشنه­ي دمپايي­اش توي هوا بود. مثلِ‌ هميشه. امير به پاهاي ماهرو نگاه مي­كرد.

ماهرو گفت: نترس. نمي­افتم.

پشتِ‌ بامِ‌ خانه­ي امير از سه­طرف بلند بود. يك طرف را ورودي راه­پله و يك اتاقك كوچك بسته بود. دو طرف با يك ديوار يك متري بالا آمده بود. فقط سمتِ‌ رو به حياط باز بود. جاي خوبي بود براي خوابيدن در تابستان. ولي ماهرو سرما مي­خورد. توي اتاق مي­خوابيد و همه­ي پنجره­ها را مي­بست. حتي پنكه هم روشن نمي­كرد. گرماي هوا در شب­هاي تابستان نفسِ‌ امير را تنگ مي­كرد. خيس عرق مي­شد. مجبور بود هر روز صبح قبل از رفتن به سرِ‌كار دوشِ‌ آبِ‌ سرد بگيرد. يك ظهر تابستان امير كولر را روشن كرد. ماهرو در مسيرِ بادِ كولر نخوابيد. با اين همه عصر سرما خورده بود. ميگرنش عود كرد. شديد. تا سه روز توي خانه افتاده بود. خاله معصومه آمد و از او پرستاري كرد. از آن­روز امير ديگر كولر را روشن نكرد. مگر وقت­هايي كه ماهرو توي خانه نبود. تنها جايي از خانه را كه امير واقعاً ‌دوست داشت پشتِ‌بام بود. گاه بعدازظهرها يك قوري چاي برمي­داشت، تنها مي­رفت روي پشتِ‌بام مي­نشست و چاي مي­خورد. از اين­كار لذت مي­برد. به خصوص در مهرماه. آن­موقع شروعِ كوچِ پرندهاي مهاجر بود. امير مي­نشست و دسته­هاي  پراكنده­اي را تماشا مي­كرد كه كوچ مي­كردند. ماهرو تمامِ‌ پشتِ‌ بام را بندِ رخت بسته بود. بندِ رخت­ها مثلِ‌ خطهاي زيگزاگ آسمانِ‌ بالاي سرش را مي­بريدند و امير حس مي­كرد مثلِ‌ پرنده­اي ­است كه در قفس مانده. دلش مي­خواست بندها را باز كند. ماهرو   نمي­گذاشت. مي­گفت حياط كوچك است و او جاي بهتر براي پهن­كردنِ لباس­ها ندارد. امير دلش مي­خواست بگويد حيف نيست جاي به اين دل­بازي را با بستنِ‌ بندِ ‌رخت خراب كنند. ولي نمي­گفت. خودش خواسته بود. خواسته بود همه­چيز تمام شود. ليلا را فراموش كند. براي همين تا مادر گفت ماهرو، قبول كرد. حالا هم همه­چيز تمام شده بود. تمامِ تمام. ديگر هيچ­كدام از اين­ها اهميت نداشت. حتي يادآوريِ‌ خاطره­ي روزي كه مادر از خانه­ي دايي رسول برگشته بود. زن­دايي فائزه گفته بود نه. امير باور نكرد. از خانه بيرون آمد. تا سرِ‌ كوچه­ي خانه­ي دايي رسول رفت، ‌ولي نتوانست جلوتر برود. خواست به ليلا تلفن كند. ترسيد زن­دايي­فائزه گوشي را بردارد. توي خيابان­ها ول گشت. تا ديروقت. وقتي به خانه آمد فهميد خيلي دير شده است. بابا و بقيه خوابيده بودند و فقط مادر بيدار بود. دوباره از مادر پرسيد. سه ماه بعد عروسيِ‌ ليلا بود. و آن­جا وقتي كه عروس و داماد سوار ماشينِ‌ عروس مي­شدند امير ماهرو را ديد كه دست گذاشته بود روي شقيقه­هايش. ميگرن داشت. سروصدا باعث مي­شد سردرد بگيرد. بعدها ميگرنش تشديد شد. بعد از ازدواجش با امير. مي­گفت از سروصداي بچه­هاي كلاس است. هيچ­وقت اضافه­كار نمي­گرفت. حوصله نداشت. مي­­گفت اگر به امير از لحاظِ‌ مالي فشار نمي­آيد حاضر است سرِ‌كار هم نرود. توي خانه بيشترِ‌ وقتش را در آشپزخانه مي­گذراند. امير هيچ­­وقت نمي­فهميد او اين­همه وقت در آن آشپزخانه­ي گرم و پراز بوي روغن و سرخ­كردني­ها چه مي­كند. ماهرو حتي هواكش را هم روشن نمي­كرد. مي­گفت صداي هواكش سرش را به­درد مي­آورد. كفِ‌ آشپزخانه را فرش پهن­كرده بود. آشپزخانه هميشه گرم و دم­كرده بود. امير بدش مي­آمد به آشپزخانه برود. حالش بد مي­شد. براي آوردنِ‌ غذا  و كمك به ماهرو هم به آشپزخانه نمي­رفت. ماهرو غذاي امير را مي­كشيد و بيشترِ‌ وقت­ها خودش نمي­نشست با امير غذا بخورد. سردرد داشت. ميل به غذا نداشت. مي­خوابيد تا سردردش كمتر شود. بعدازظهرها كه برمي­خاست غذا را گرم مي­كرد و مي­خورد. بعضي وقت­ها هم كه حوصله نداشت غذاي سرد مي­خورد. امير چيزي نمي­گفت. اعتراضي نمي­كرد. فقط مي­خواست فراموش كند. ليلا را خيلي كم مي­ديد. از ديدنش فرار مي­كرد. سعي مي­كرد به مجالسِ خانوادگي نرود. يا وقتي برود كه ليلا رفته باشد. ولي يك روز ديدش. دوره­ي زن­هاي فاميل در خانه­ي مادرش بود. وقتي امير به دنبالِ‌ ماهرو رفت ليلا هنوز نرفته بود. منتظرِ‌ سعيد بود. امير او را در راهرو ديد. ليلا گفت چه عجب پسرعمه­اش را مي­بيند! امير نگاهش كرد. صورتش لاغر شده بود. ديگر آن طراوت را نداشت. استخوان­هاي گونه بيرون زده بود. و مختصر كبودي روي گونه­ي چپ. با اين­همه هنوز ليلا بود. امير بي­اختيار آخرين روزي را كه با هم بيرون رفته بودند به ياد آورد. همان مناره­ي روستاي خسروجرد. همان روز كه ليلا از ماهرو پرسيد كه وقتِ‌ بيكاري­اش را چه مي­كند و گفت كه تا  مي­تواند براي خودش بگردد. بعدش به امير گفت او چه؟ او هم در تهران مي­گردد؟ امير خنديد. مي­دانست كه منظورش چيز ديگري است. چادر ليلا از روي سرو شانه­اش پايين افتاده بود. باد روسري­اش را هم پايين انداخت. و موهاي نرم و حريرش مانند موجِ‌ سياهي در هوا رقصيد. ليلا دستش را جلوِ‌ صورت امير گرفت و گفت نگاه نكند. امير هنوز صورت ليلا را در آن­روز به ياد داشت. چهره­ي خندان، و خوني كه زيرِ‌ پوستِ‌ گونه­ها بود. نشانه­ي تني سالم. حال ديگر از  آن­چيزها خبري نبود. امير نمي­خواست بپرسد. نمي­خواست چيزي  بداند. هيچ­چيز.‌ ولي طاقت نياورد. كنار مادر نشست و پرسيد. سعيد ليلا را مي­زد. بد بود. امير مي­دانست منظور مادر از بد يعني چه. بيشتر نپرسيد. روزِ‌ بعدش سرما خورد. كارش به دكتر و پني­سلين كشيد. يك روز در خانه افتاده بود و به سرِ‌كار نرفت. وقتي حالش بهتر شد به خودش گفت ديگر فرقي نمي­كند. بيشتر كنار ماهرو مي­ماند. ماهرو هيچ ميلي به مسافرت يا گردش نداشت. خانه را ترجيح مي­داد. امير مي­گفت اين­قدر خودش را توي خانه زنداني نكند. براي همين نمي­گذاشت ماهرو كار را ول كند. تابستان­ها گاه ليلا مي­آمد و ماهرو را با خود بيرون مي­برد و با هم سري به بازار مي­زدند. يا به خانه­ي يك دوستِ‌ دوران مدرسه مي­رفتند. امير خودش ليلا را نمي­ديد. ماهرو برايش مي­گفت. توي خوابش هم ماهرو گفت: ليلا الان مي­آيد دنبالم. برويم خريد عروسي.

امير خواست بپرسد عروسيِ‌ كه. ماهرو گويي فكرش را خوانده باشد گفت:‌عروسيِ‌ خودش.

ليلا طلاق گرفته بود. بعد از اين­كه سعيد را با يك دختر گرفتند. سعيد مجبور شد دختر را عقد كند. امير نمي­خواست بداند. ماهرو برايش مي­گفت. يك سال دادگاهشان طول كشيد. بعد از آن ليلا بيشتر به خانه­ي آن­ها مي­آمد. ولي تا آمدن امير نمي­ماند. فقط يك­بار كه امير زودتر از سرِكار برگشت جلوِ‌ در ديدش. دقيق به ياد داشت كه پاييز بود. ليلا جلوِ‌ در ايستاده بود و از ماهرو كه توي خانه بود خداحافظي مي­كرد. فرقي نكرده بود. هيچ­چيز فرق نكرده بود. امير تعارف كرد كه بماند. ليلا تشكري كرد. سرش را پايين انداخت و رفت. امير تا وقتي كه در خمِ‌ كوچه گم شد با نگاه دنبالش­كرد. وقتي رويش را برگرداند، ماهرو را ديد كه نگاهش مي­كند. يك بار ديگر هم اين نگاهِ‌ ماهرو را ديد. توي ديدوبازديدِ‌ عيد به ليلا برخورد و با هم صحبت كردند. وقتي برگشت ماهرو را ديد. با همان نگاه. شبش‌ امير قوري چاي و استكان را برداشت و به پشتِ‌ بام رفت. نشست. هوا خنك بود. برعكس هواي توي خانه كه از آشپزيِ‌ ماهرو دم­كرده بود. گاه امير فكر مي­كرد اين گرما و بو ديگر هيچ­وقت از توي خانه بيرون نمي­رود. براي خودش چاي ريخت. پنج­سالي مي­شد كه ليلا را نديده بود. ولي هيچ­چيز فرق نكرده بود.  نمي­خواست فكركند. چاي نخورده برخاست. بند رختی به پشتِ‌ گردنش گيركرد. بند را از روي سرش ردكرد. خفاشي در تاريكيِ‌ شب از كنارش گذشت. مستقيم به سمتِ‌ چراغ رفت. ناگهان مسيرش را عوض­كرد و دوباره در تاريكي گم­شد. امير پايين آمد. ماهرو را ديد كه توي سالن در خود مچاله شده است. گفت ميگرنش عود كرده. امير گفت ‌مي­خواهد ببردش دكتر. ماهرو گفت فايده ندارد. بايد خودش خوب شود. فقط نمي­­تواند شامِ امير را آماده كند. امير گفت اهميت ندارد. به آشپزخانه رفت. آشپزخانه گرم و دم­كرده بود. امير درِ‌ آشپزخانه را بست. و پنجره را بازكرد. هواي خنك پاييزي به داخل آمد. امير ظرفِ‌ غذاي روي گاز را برداشت و توي يخچال گذاشت. ميلي به غذا نداشت. صندلي را كنارِ‌ پنجره گذاشت و به فضاي نيمه­تاريكِ‌ توي حياط خيره شد. پرهيبي از درختِ‌ خشكي  توي حياط ديده مي­شد. همين درخت را توي خواب ديده بود. سالِ‌ اولي كه حياط را خريده بود آن را كاشت. درخت هيچ­وقت چندان رشدي نكرد و كم­كم خشك شد. امير تصميم داشت يك روز بايد آن را ببرد. اگر ماهرو درحالِِ‌ پهن كردنِ‌ رخت­ها نزديكِ لبه­ي بام  ليز مي­خورد ممكن بود بيفتد روي اين درخت. ولي توي خوابش نيفتاده بود. ماهرو كفِ‌ حياط بود. مثلِ‌ يك پرنده­ي بال شكسته. خوني در كار نبود. شلوار به پا داشت. با آن موهاي كوتاه و فردارش مثلِ‌ پسربچه­اي بود كه يكي دو هفته پيش موهايش را ماشين كرده باشند. قبل از اين­كه بيفتد دو بار ليز خورده بود. امير خواسته بود بگويد مواظب باش. نگفته بود. بار دوم كه ماهرو ليز خورد از امير پرسيد:

ـ تو اين­جا را كف صابون ريخته­اي؟

امير نگفت نه. ماهرو گفته بود: من هيچ­وقت ليز نمي­خورده­ام.

ماهرو گفته بود: نمي­دانم. شايد هم اگر بيفتم بهتر است.

بعد به امير خيره شده بود. با همان نگاه. و بعد ليز خورد. انگار كه خودش خواسته باشد. يا شايد هم فقط اتفاقي لرزيده بود، ولي نخواست خودش را نگاه­دارد. افتاد. امير از بالا نگاه كرد. توي حياط افتاده بود. مثلِ‌همان موقعي كه پيدايش كرد. تنها با اين فرق كه توي خوابش خوني دركار نبود. پاك و تميز. تكه رختي هم كه در بيداري هنوز در دستِ‌ ماهرو بود روي شاخه­هاي درخت افتاده بود. بعد امير در خواب خودش را ديد كه درِ‌ حياط را باز كرد. مثلِ‌ موقعِ‌ بيداري بالايِ‌ سرِ‌ ماهرو دويد. مثلِ‌ همان موقع ماهرو را بغل كرد و برداشت. دست­هايش از خوني ناپيدا قرمز شد. لباسش هم. همه­چيز تمام شده بود. بدنِ‌ ماهرو سرد بود. امير در خواب و بيداري فكر كرده بود: راحت شد.

ليلا به آشپزخانه آمد. موهاي نرم و حريرش تا روي كمر پايين آمده بود. گفت چرا اين­جا دراز كشيده است. امير چيزي نگفت. ليلا كنارش دراز كشيد. گفت كه سراميك­ها عجب خنك هستند! پرسيد به چه فكر مي­كند. امير نگفت. هيچ وقت هم نمي­گفت.

         

                                                                                                                           30/6/81

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 23:43  توسط محسن رضائی  | 

گنجشك نامه

به گنجشكِ جيك­جيكو آدامس دادند،

نوكش به­هم چسبيد.

يه گنجشكِ ديگه تو باغِ­انگور تخم­گذاشت

باغبونه تُخماي وانشده­رو مثلِ انگورِتازه­رسيده چيد.

گنجشكِ سومي از يه خيابون ردمي­شد

كشته شدنِ جووناي مردمو به چشمِ خودش ديد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 0:37  توسط محسن رضائی  | 

قصه هاي لي لي - لي لي و صندوقچه ي سفيد

من لي­لي هستم. چهارسال­و نيم دارم. اسمِ من ­لي­لي نيست. بابا من را ليلي صدا مي­زند. مامان مي­گويد: چرا مي­گويي ليلي؟ اسمش ليلاست.

من دوست دارم به من بگويند لي­لي. ولي هيچ­كس به من نمي­گويد لي­لي. فقط گاهي دايي جوادم به من مي­گويد لي­لي. گاهي وقت­ها هم مي­گويد ليلي. يك وقت­هايي هم مي­گويد ليلا. اصلأ هروقت هرچه دوست داشته باشد صدا مي­زند.

مامان يك صندوقچه­ي بزرگ و سفيد دارد. به آن مي­گويد مِجري. من از دايي جواد پرسيدم: مِجري يعني چه؟

من دوست دارم همه­ي سؤالاتم را از دايي جواد بپرسم. چون هميشه جواب مي­دهد. وقتي من به مامان گفتم: مِجري يعني چه؟

مامان گفت: يعني مِجري ديگر.

دايي جواد گفت: مِجري يعني جعبه­ي لوازمِ آرايش.

مامان توي مِجري­اش چندتا مدادِ سياه دارد. يك قوطيِ رنگي كه تويش مثلِ جعبه­ي آبرنگِ سعيدِ خاله اكرم است. تويش يك  قلم­مو دارد. مامان دو تا مداد شمعي قرمز و صورتي دارد كه توي قوطي­هاي گِرد است و درش مي­پيچد. يك برسِ خيلي كوچك هم دارد. با چندتا قوطيِ ديگر.

من گفتم: مامان! آن برسِ كوچولويت را مي­دهي به من؟

مامان گفت: نه. لازمش دارم.

من گفتم: باهاش چه­كار مي­كني؟

مامان گفت: صبر كن خودت كه بزرگ شدي مي­فهمي.

مداد شمعي­هاي مامان اصلأ خوب نيستند. زود تمام مي­شوند. مامان با آن مدادشمعي­ها لب­هايش را قرمز مي­كند. قلم­مو را توي رنگ­هايي كه مثلِ آبرنگ است مي­زند و پشتِ چشم­هايش را بنفش يا سبز مي­كند. با آن مدادِ سياه دورِ چشمش را رنگ مي­كند. من گفتم: مامان نكن. خطرناك است. مداد مي­خورد توي چشمت. 

مامان خنديد. گفت: مواظبم دخترم.

مامان يك چيزهايي هم كه نمي­دانم چيست مي­مالد به لُپ­هايش. و لُپ­هايش مثلِ لُپ­هاي ياسمن دختركوچولوي خاله اكرم قرمز مي­شود. آن­وقت صورتِ مامان مثلِ نقاشي­هاي من مي­شود.

من گفتم: مامان! چرا صورتت را رنگي مي­كني؟

مامان خنديد. گفت: صبركن خودت كه بزرگ شدي مي­فهمي.

من گفتم: تو همه­اش مي­گويي …

مامان گفت: شما. بگو شما.

من گفتم: شما همه­اش مي­گويي صبركن خودت كه بزرگ شدي مي­فهمي. خب الان بگو ديگر.

مامان گفت: براي اين­كه قشنگ شوم. حالا فهميدي؟

خنديد. من گفتم: يعني اگر صورتت را رنگي نكني قشنگ نيستي؟

مامان گفت: اين­طوري قشنگ­تر مي­شوم.

من نمي­دانم مامان وقتي صورتش را نقاشي مي­كند قشنگ­تر مي­شود يا نه. ولي من دلم نمي­خواهد مامان صورتش را رنگي كند. چون آن­وقت ديگر من را دوست ندارد. وقتي صورتش رنگي است اصلأ من را نمي­بوسد. تا وقتي كه رنگِ صورتش را پاك مي­كند.

من گفتم: مامان! پس صورتِ من را هم نقاشي كن.

مامان گفت: اي واي! خدا مرگم بدهد. نگو دخترم. بد است.

من گفتم: چرا بد است؟ من هم دلم مي­خواهد قشنگ بشوم.

مامان خنديد. گفت: تو همين الان هم قشنگ هستي عزيزِ دلِ من.

من گفتم: خب مي­خواهم قشنگ­تر بشوم.

مامان اخم كرد. گفت: خوب است ديگر. هرچه چيزي بهت نمي­گويم پرروتر مي­شوي! پاشو برو از اين­جا بگذار كارم را بكنم.

يك چيزي مثلِ آن روز كه لقمه توي گلويم گير كرد گلويم را سوزاند. مامان درِ يكي از قوطي­هايش را باز كرد. گفت: بيا. يك كم از اين كرم مي­مالم به دست و صورتت تا سفيد شوي و خوشگل شوي. حالا پاشو برو ديگر.

من به دايي جواد گفتم: چرا مامانم صورتش را نقاشي مي­كند؟

دايي جواد خنديد. من دوست دارم دايي جواد بخندد. دايي جواد گفت: من از كجا بدانم؟ هر وقت ديدي من هم مثلِ مامانت صورتم را هفت رنگ كردم آن وقت از من بپرس تا جوابت را بدهم.

من خنديدم. اگر دايي جواد صورتش را نقاشي كند خيلي خنده­دار مي­شود.

درِ صندوقِ مامانم قفل دارد. كليدش را هم يك جايي قايم مي­كند كه من هرچه مي­گردم پيدا نمي­كنم. يك روز كه مامان به عروسي رفت و من را نبرد و بابا خواب بود، من رفتم و صندوقِ مامان را برداشتم. فراموش كرده بود درِ صندوقش را قفل كند. درِ صندوق را باز كردم. صندلي را جلوي ميز گذاشتم. و مثلِ مامان روي صندلي نشستم. خودم را در آينه نمي­ديدم. روي صندلي سرِپا ايستادم.  اول قوطيِ آبرنگ را برداشتم. قلم­مو را روي رنگ كشيدم. اما وقتي خواستم رويِ چشمم را رنگ كنم، نمي­توانستم. چون چشم­هايم را مي­بستم و ديگر خودم را توي آينه نمي­ديدم. بلد نيستم مثلِ مامان يك چشمم را ببندم و يك چشمم را باز كنم.   قلم­مو را گذاشتم. انگشت­هايم را روي رنگ­ها زدم. چشم­هايم را بستم. و انگشت­هايم را به پشتِ چشم­هايم كشيدم. چشم­هايم را كه باز كردم ديدم خيلي پررنگ شده است. دستم را روي چشمم كشيدم تا پاك شود. ولي پاك نشد. رنگِ بنفش روي صورتم كشيده شد. مداد شمعيِ قرمز را برداشتم. درِ آن را بازكردم. و روي لب­هايم كشيدم. يك دفعه مداد شمعي به نوكِ دماغم خورد و نوكِ دماغم قرمز شد. دستم را روي دماغم كشيدم. همه­ي دماغم قرمز شد. درِ يك قوطيِ ديگر را بازكردم. قوطي از دستم افتاد. به صندلي خورد و شكست. و يك چيزِ قرمز از آن­هايي كه مامان به لُپ­هايش مي­كشيد ريخت روي زمين. از روي صندلي پريدم پايين. و خواستم آن­را جمع كنم. ولي جمع نمي­شد و فرش قرمز شد. زود دويدم توي آشپزخانه و زيرِ ميز قايم شدم.

بابا كه از خواب بيدارشد، گفت: ليلي! ليلي! كجايي؟

خيلي دنبالم گشت. بعد من را پيدا كرد. گفت: اين­جا چه­كار مي­كني؟! اِ اِ اِ ! صورتت را چرا اين­طور كرده­اي؟! زود بيا بيرون صورتت را بشور. زود باش تا مامانت نيامده. من مي­خواهم بروم بيرون. مامانت الان مي­آيد. اگر مامانت نيامد تلفن كرده­ام كه دايي جوادت بيايد. 

من از زيرِ ميز بيرون آمدم. صندلي را كنارِ دستشويي گذاشتم. روي آن ايستادم. و صورتم را شستم. بعد خودم را در آينه نگاه كردم. رنگ­ها پاك نشده بود. دوباره زيرِ ميز قايم شدم. بعد مامان آمد. و بابا رفت.

مامان گفت: ليلا! ليلا! باز كجا رفتي؟

بعد آمد و زيرِ ميز را نگاه كرد. مامان مي­داند من هروقت مي­خواهم قايم شود مي­روم زيرِ ميز.

مامان گفت: باز رفتي آن زير؟! بيا بيرون. 

بعد گفت: چه­كار كرده­اي؟!

بعد دويد توي اتاق. بعد بيرون آمد. گفت: مگر نگفتم به مِجريِ من دست نزن؟!

لوله­ي جاروبرقي را برداشت. من از زيرِ ميز بيرون آمدم و فرار كردم. گفتم: مامان غلط كردم.

مامان دنبالم كرد و با لوله­ي جارو برقي زد به پشتم. من افتادم. خيلي دردم نگرفت. ولي الكي گريه كردم تا مامان ولم كند. مامان خواست دوباره من را بزند. يك دفعه دايي جواد آمد و دستِ مامان را گرفت. گفت: چه­كار مي­كني؟

مامان گفت: قيافه­اش را نگاه كن. مجريِ من را به­هم زده. فرش را لك كرده.

دايي جواد گفت: اين از اثرات تكنولوژي است؟! زمانِ ما بچه را با دسته­ي جارو مي­زدند حالا به لوله­ي جارو برقي؟!

من حرفِ دايي جواد را نفهميدم. دايي جواد من را بغل كرد و به آشپزخانه برد. و با صابون صورتم را شست.

گفت: بس است ديگر. گريه نكن طلا.

من گفتم: گريه نمي­كنم. صابون رفت توي چشم و دماغم. مي­سوزد.

دايي جواد خنديد و من را بوسيد.

من دوست ندارم مامانم صورتش را نقاشي كند. وقتي او صورتش را رنگ مي­كند من فكر مي­كنم او يكي ديگر است و مامانِ من نيست.

 

                                                                                                                      6/10/78

                                                                                                                     16/11/78

                                                                                                                    23/4/81

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 22:40  توسط محسن رضائی  | 

پيوند

وبلاگ دوستي را اضافه كردم كه گرچه هيچ وقت داستان ننوشته است(تا جايي كه من خبر دارم.) ولي اهل است و قلم توانايي دارد. خودتان بخوانيد و ببينيد. 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 22:33  توسط محسن رضائی  | 

گنجشك نامه

گنجشكِ پير همه­ي­عمرشو

گشته بود دنبالِ قبرِ يه ماهي.

زيرِ آفتابِ تابستون

گربه­ي وامونده خوابيده­بود وسطِ يه ميدونگاهي.

تنگِ غروب يه پيرمردِ خسته

شيشه­ي قرص تودست،

تنها نشسته بود سرِ يه دوراهي.

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 13:6  توسط محسن رضائی  | 

گنجشك نامه

گنجشكه رنگ ريخت رو پراش

فكر كرد بلبلِ خوش­آهنگ­شد.

گربه­هه چشمِ سگو دور ديد

ميو كرد و پلنگ شد.

از وقتي رستم مُرد هر آدمِ مردني

شمشير بست و مردِ جنگ­شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 18:59  توسط محسن رضائی  | 

پيوندها

 نكته اي  هم در باره ي ييوندها بگويم. به غير از وبلاگ دوست عزيزم سروش،‌ با جستجوي زياد توانستم دو سايت در باره ي داستان كوتاه (كه سرش به تنش بيارزد)‌پيدا كنم. مسلما بيشتر هم هست كه من هنوز پيدا نكرده ام. از آن جايي كه اين سايت ها تخصصي اند و حرفه اي به اين كار نگاه مي كنند گفتم آنها را به دوستان علاقمند معرفي كنم. البته به اين سايت ها شعر و داستان هم مي شود فرستاد. َ

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 20:55  توسط محسن رضائی  | 

اين هم داستان جديد. كه نگويند به روز نمي كند. گر چه آمار نشان مي دهد در ده روز گذشته ظاهرا فقط خودم بوده ام كه به وبلاگ سر مي زده ام. ظاهرا همان طور كه به يكي از دوستان مي گفتم ما همه دلمان مي خواهد بگوييم تا بشنويم. شايد هم اين روزها داستان هايي تا اين حد كلاسيك ديگر طرفدار ندارد. شايد هم خيلي چيزهاي ديگر كه من ازشان سر در نمي آورم. 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 20:38  توسط محسن رضائی  |