گنجشك نامه
سهتا گنجشك
گيج و بيمار
ترسيدهبودند از گربهي روي ديوار.
سهميمون
لوس و شيطون
ميرقصيدند توي ايوون.
سهتا مادر
مثلِ خواهر
گريهميكردند روخاكِ يه گلِ پرپر.هنری . داستان کوتاه
سهتا گنجشك
گيج و بيمار
ترسيدهبودند از گربهي روي ديوار.
سهميمون
لوس و شيطون
ميرقصيدند توي ايوون.
سهتا مادر
مثلِ خواهر
گريهميكردند روخاكِ يه گلِ پرپر.ليز خورد و افتاد. او جلو رفت. پايين را نگاه كرد. … نترسيد. بادِ خنكي به صورتش خورد. و به بدنش كه برهنه بود. خنکی لذت بخش بود.دوباره پايين را نگاه کرد. …
چشمهايش را باز كرد. چيزي يادش نميآمد. پردهي توري جلوِ پنجره را ديد كه آرام در هوا ميرقصد. گرماي اول شب شكسته بود. پرده آرام شد و پايين افتاد. امير در جايش نشست. به زن كه كنارش خوابيده بود نگاه كرد. تنِ زن ميانِ ملافه گم شده بود. نسيـم دوباره وزيـد. پرقدرتتر و خنكتر از بارِ پيش. به ياد آورد. ولي فقط خنكي بادي را كه صورتش خورده بود. ديگر هيچ. تشنه بود. از تخت پايين آمد. به آشپزخانه رفت. خنكي سراميكها را با پوستِكفِ پايش حس كرد. بطريِ پلاستيكيِ آب را از توي يخچال برداشت. كناري نشست. به سنگِ ديوارِِ آشپزخانه تكيه داد و پاهاي لختش را دراز كرد. گذاشت تمامِ وجودش خنكيِ كف و ديوار را جذب كند. درِ بطري را بازكرد و آب خورد. آب روي چانه، گردن و سينهاش سرازير شد. مشتش را پر آب كرد. و روي سرِ خودش ريخت. نفسِ عميقي كشيد. و چشمهايش را بست. دلش ميخواست همانجا دراز بكشد. ليلا هم اگر بود همانجا دراز ميكشيد. بقيهي بچهها دراز كشيده بودند توي آفتاب. ميلرزيدند. ماهرو هم بينشان بود. حتي آب هم نتوانسته بود فرِ موهايش را صاف كند. شبيه پسري بود كه يك ماه پيش سرش را تراشيده باشند. فقط او و ليلا هنوز توي آب بودند. آب سرد بود. بزرگترها به زور آنها را از آب بيرون كشيدند. گفتند كه بايد توي آفتاب بنشينند تا سرما نخورند. آنها كنار استخر ايستاده بودند. موهاي بلند و سياه ليلا به سرش چسبيده بود. پايين آمده بود. تا كمرش. برق ميزدند. سمتِ آفتابگير استخر بر لبهي سيماني نشستند و پاهايشان را گذاشتند توي آب. بقيهي بچهها آمدند كنارشان. آنها پاهايشان را توي آب نگذاشتند. ماهرو هم بينشان بود. كوتاهتر از بقيهي بچهها. ميلرزيد.…
آبي كه روي سرش ريخته بود از بينِ موها گذشت و به پوستِ سرش رسيد. لرزي بر تنش نشست. سرش را تكان داد. به ياد آورد. ولي نه آنچه را كه ميخواست به ياد بياورد. آب به صورتش زده بود. بوي گندِ توالت كنارِ دستشويي توي سرش بود. دوباره حالش بد شد. بالا آورد. فقط آب. بوي عرق توي دماغش پيچيد. باز عق زد. گويي ميخواست همهي معده و رودهاش را بالا بياورد. عقب رفت تا دوباره بوي گندِ عرق را نشنود. دوباره بوي فاضلاب. گفته بودندش كه نبايد با شكمِ خالي عرق بخورد. آن هم براي او كه اولين بارش است. او خورده بود. زياد. تا شايد بتواند فراموش كند. ولي گويي الكل به جاي اينكه فكر و حواسش از كار بيندازد، آنها را فعالتر و حساستر كرده بود. صداها را دقيقتر ميشنيد. معنيشان را بهتر ميفهميد. حتي از ميان صداي بلند موسيقي و دست زدنها و سروصداها ميتوانست تكتكِ كلمات زنها را از آنسوي نيمديوارهاي چوبي تالارِ عروسي تشخيص دهد. استكانهاي عرق را پشتِ سرِهم سركشيده بود. بيمزه. گفته بودندش كه اينقدر زياد نخورد. ولي او خورده بود. رويش هم يك سيگار كشيد. سيگاري كه هم خودش و هم ليلا از آن بدشان ميآمد. سيگار كشيده بود تا آنطور كه ميگفتند اثرِ عرق را بيشتر كند. كلهاش را گرم كند. دنيا را فراموش كند. ولي هيچكدام نشد. حواسش بيش از پيش هوشيار بود. صداي بلندگوها آزارش ميداد. كوچكترين حركتِ آدمها را ميديد. پوزخندهايشان را. و نگاههاي گذرايشان. به او ميخنديدند؟ بوي مرغي كه توي آشپزخانهي تالار در حال پخته شدن بود حالش را بد ميكرد. شيريني را كه در دهان گذاشت، گرماي تازه بودن و مزهي شيرينش دلش را بههمزد. شيريني را توي بشقاب انداخت. فكر كرد ميتواند تحمل كند. نفسِ عميقي كشيد. دوباره بوي مرغ… نتوانست بماند. برخاست. به توالتِ تالار رفته بود. و توي دستشويياش بالا آورده بود. بوي فاضلاب توي مشامش بود. بوي گند از توي خود دستشويي هم بالا ميآمد. به همان بدي بوي عرقي كه در گلو و حلقش بود. از تالار بيرون آمد تا شايد هواي تازه حالش را بهتر كند. …آمدند بيرون. در حلقهي زنها. ليلا و سعيد. ليلا پيچيده در چادر سفيد. همقد سعيد. او حس كرد ميبيند. هم حلقه را و هم النگوها. حتي از روي چادر. الان خودش هم باور نداشت كه ديده باشد. نگاه كرد كه سوار ماشين شدند. ماهرو هم بود. بين دخترها. روسري و چادرش از فر موها پف كرده بود. دستهايش را گذاشته بود روي شقيقههايش. گوشهايش را هم گرفته بود. ميگرن داشت. دستهايش را پايين آورد. گويي كه بخواهد چيزي بگويد. ولي نگفته بود. …
جرعهاي ديگر آب خورد و روي سراميكها دراز كشيد. حال ميشد اجازه داد خاطرهها ادامه پيدا كنند. ديگر اهميت نداشت. همه چيز تمام شده بود. ليلا نشسته بود كنارش. روي صندلي. سرش را خم كرده بود روي كاغذي كه امير داشت مينوشت. موهاي نرمش از زير روسري بيرون بود. ريخته بود روي صورتش. طوري كه امير يك چشم او را نميديد. امير رياضي را برايش توضيح ميداد. ليلا سر تكان ميداد ولي نميفهميد. از كلاس اول هر سال رياضي را تجديد ميشد. و هر سال امير درسش ميداد. هميشه هم شهريور با ده و يازده قبول ميشد. فائزه مادر ليلا دوست داشت ليلا با ماهرو درس بخواند. ماهرو هميشه شاگرد اول بود. قبولياش در مهندسي مسلم بود. رتبهاش بالا بود. همه ميگفتند اگر به تجربي ميرفت ميتوانست پزشكي هم قبول شود. خودش نميخواست. ميگفت معلمي براي زن بهترين شغل است. ليلا وقتي مادرش زياد اصرار ميكرد ميرفت پيش ماهرو. از آنجا تلفن ميكرد به امير كه پيشِ او برود و با هم درس بخوانند. ماهرو گاهي كنارشان مينشست. يا برايشان چاي ميآورد. خيلي وقتها هم سرش به كار خودش گرم بود. بعد خاله معصومه از امير خواست كه بروند خانهي خودشان درس بخوانند. امير ميرفت خانهي دايي رسول تا به ليلا درس بدهد. ليلا گوش ميكرد و ياد نميگرفت. بطري آب يخ را ميگذاشت كنار دستش. مدام آب ميخورد و ته ليوانش را ميريخت روي سرِ امير. گاهي هم توي بطري آب ميخورد. او هم با امير آمد به رشتهي رياضي. سال اول دبيرستان امير دلش ميخواست عكسي از ليلا بگيرد، بزرگ كند و بزند به ديوار اتاقش. در همان حالتي كه سرش را خم كرده روي كتاب و موهايش از زير روسري ريخته بيرون و نصفِ صورتش را پوشانده. از ليلا عكس خواسته بود. ليلا داده بودش. يك عكس كارتپستالي. با لباس گرمكن توي حياط مدرسه ايستاده بود. با يك توپ بسكتبال زيرِ بغل. روسري سرش بود. بالِ روسري را پيچيده بود دور گردن. بسكتبال را انتخاب كرده بود تا قد بكشد. پابهپاي امير قد ميكشيد. يك هوا از امير كوتاهتر بود. ولي از سعيد چيزي كم نداشت. سعيد توي كار تجارت بود. امير هيچوقت نفهميد تجارت چه. نميخواست بداند. چسبيده بود به درس. تا سهسال حتي به ديد و بازديدهاي عيد هم نميرفت. در مراسم عزاي بابابزرگ ديدش. توي اتاق نشسته بود و سعيد را ديد كه در راهرو ايستاده. زني از اتاق زنها بيرون آمد. با لباس سياه. چادر سياه. پشتش به امير بود. لازم نبود صورتش را ببيند تا بداند ليلاست. از حركاتش ميفهميد. از كجكردنِ سرش موقعي كه به حرفِ كسي گوش ميداد. وقتي كه كنار امير مينشست و گوش ميداد تا امير از دانشگاه بگويد. امير از دخترهاي دانشگاه ميگفت كه از بس درس خواندهاند ـ بهجز بعضيـ همهشان زشت و بيقواره بودند و ليلا ميخنديد. ليلا دانشگاه قبول نشده بود. توي خانه مينشست. مجله ميخواند و تلويزيون تماشا ميكرد. به دوستهايش كه دانشگاه قبول شده بودند نامه مينوشت. يكي دو نامه هم به امير نوشت. امير نميتوانست جواب نامههايش را بدهد. ليلا گفت كه به ماهرو هم نامه نوشته است. ماهرو جوابش را نداده. بعد ماهرو آمده و معذرت خواسته. گفته نميتواند نامه بنويسد. سختش است. ماهرو رفته بود دانشگاهِ تربيتمعلم. دانشجوي ممتاز بود. ميگفت استادها براي كلاس رفع اشكال سالپايينيها ميخواهندش. نميرفت. حوصله نداشت. در طول چهار سال تحصيلش حتي خيابانهاي مشهد را هم درست ياد نگرفته بود. ميگفت بيشتر در خوابگاهش ميماند و درس ميخواند. ليلا سرش را كج ميكرد و با دقت به حرفهاي ماهرو گوش ميداد. بعد ميخنديد. توي سرِ ماهرو ميزد و ميگفت اينقدر خنگ نباشد. از فرصت استفاده كند و تا ميتواند براي خودش بگردد. به امير هم گفت. ولي طورِ ديگري. عيدِ سالِ اولِ دانشگاه امير و ماهرو، امير پيكان بابا را برداشت. خواهرش را سوار كرد. رفتند دنبال ليلا. خانهشان نبود. پيشِ ماهرو بود. رفتند آنجا. ليلا آمد. محمد برادر كوچكِ ماهرو هم با آنها راه افتاد. ماهرو گفت كه نميآيد. سرش درد ميكند. به زور او را هم با خودشان بردند. رفتند پاي منارهي روستاي خسروجرد. و از مناره رفتند بالا. امير و ليلا پلهها را شمردند. نودونه پله بود. توي راهپله تاريك بود. فقط وقتي به دريچههاي كوچك نورگير ميرسيدند چند پلهاي روشن بود. ماهرو ميگفت در زمان قديم از اين دريچهها به دشمن تيراندازي ميكردهاند. ليلا جلوتر از همه ميرفت. امير پشتِ سرش بود. ولي وقتي به بالاي مناره رسيدند ليلا تا نصفِتنهاش در فضاي باز قرار گرفت ايستاد. جرأت نداشت بالاتر برود. امير به كنارش رفت. او هم ترسيد و ايستاد. عقب برگشتند و راه را براي بقيه باز كردند. ماهرو جلوتر از همه رفت. امير و ليلا آهسته آهسته از پلهها بالا رفتند. همان لبهي پلهها نشستند. هردويشان ميخنديدند. ماهرو با چادر بر لبهي مناره نشسته بود و پايين را نگاه ميكرد. به آندو ميگفت ترس ندارد. …
يادش آمد. در خوابش ماهرو بود. روي پشت بام رخت پهن ميكرد. چادرش را دور كمر و گردنش بسته بود. بند رخت همهي پشت بام را گرفته بود. ماهرو رديف آخر را كه پهن ميكرد روي لبهي بام راه ميرفت. و امير فكر كرد كه اگر كمي كف صابون بر لبهي بام ريخته باشد، يا كسي عمداً صابون بر لبهي بام كشيده باشد، ماهرو ليز ميخورد و ميافتد پايين. ماهرو آنقدر به لبه نزديك ميشد كه پاشنهي دمپايياش توي هوا بود. مثلِ هميشه. امير به پاهاي ماهرو نگاه ميكرد.
ماهرو گفت: نترس. نميافتم.
پشتِ بامِ خانهي امير از سهطرف بلند بود. يك طرف را ورودي راهپله و يك اتاقك كوچك بسته بود. دو طرف با يك ديوار يك متري بالا آمده بود. فقط سمتِ رو به حياط باز بود. جاي خوبي بود براي خوابيدن در تابستان. ولي ماهرو سرما ميخورد. توي اتاق ميخوابيد و همهي پنجرهها را ميبست. حتي پنكه هم روشن نميكرد. گرماي هوا در شبهاي تابستان نفسِ امير را تنگ ميكرد. خيس عرق ميشد. مجبور بود هر روز صبح قبل از رفتن به سرِكار دوشِ آبِ سرد بگيرد. يك ظهر تابستان امير كولر را روشن كرد. ماهرو در مسيرِ بادِ كولر نخوابيد. با اين همه عصر سرما خورده بود. ميگرنش عود كرد. شديد. تا سه روز توي خانه افتاده بود. خاله معصومه آمد و از او پرستاري كرد. از آنروز امير ديگر كولر را روشن نكرد. مگر وقتهايي كه ماهرو توي خانه نبود. تنها جايي از خانه را كه امير واقعاً دوست داشت پشتِبام بود. گاه بعدازظهرها يك قوري چاي برميداشت، تنها ميرفت روي پشتِبام مينشست و چاي ميخورد. از اينكار لذت ميبرد. به خصوص در مهرماه. آنموقع شروعِ كوچِ پرندهاي مهاجر بود. امير مينشست و دستههاي پراكندهاي را تماشا ميكرد كه كوچ ميكردند. ماهرو تمامِ پشتِ بام را بندِ رخت بسته بود. بندِ رختها مثلِ خطهاي زيگزاگ آسمانِ بالاي سرش را ميبريدند و امير حس ميكرد مثلِ پرندهاي است كه در قفس مانده. دلش ميخواست بندها را باز كند. ماهرو نميگذاشت. ميگفت حياط كوچك است و او جاي بهتر براي پهنكردنِ لباسها ندارد. امير دلش ميخواست بگويد حيف نيست جاي به اين دلبازي را با بستنِ بندِ رخت خراب كنند. ولي نميگفت. خودش خواسته بود. خواسته بود همهچيز تمام شود. ليلا را فراموش كند. براي همين تا مادر گفت ماهرو، قبول كرد. حالا هم همهچيز تمام شده بود. تمامِ تمام. ديگر هيچكدام از اينها اهميت نداشت. حتي يادآوريِ خاطرهي روزي كه مادر از خانهي دايي رسول برگشته بود. زندايي فائزه گفته بود نه. امير باور نكرد. از خانه بيرون آمد. تا سرِ كوچهي خانهي دايي رسول رفت، ولي نتوانست جلوتر برود. خواست به ليلا تلفن كند. ترسيد زنداييفائزه گوشي را بردارد. توي خيابانها ول گشت. تا ديروقت. وقتي به خانه آمد فهميد خيلي دير شده است. بابا و بقيه خوابيده بودند و فقط مادر بيدار بود. دوباره از مادر پرسيد. …سه ماه بعد عروسيِ ليلا بود. و آنجا وقتي كه عروس و داماد سوار ماشينِ عروس ميشدند امير ماهرو را ديد كه دست گذاشته بود روي شقيقههايش. ميگرن داشت. سروصدا باعث ميشد سردرد بگيرد. بعدها ميگرنش تشديد شد. بعد از ازدواجش با امير. ميگفت از سروصداي بچههاي كلاس است. هيچوقت اضافهكار نميگرفت. حوصله نداشت. ميگفت اگر به امير از لحاظِ مالي فشار نميآيد حاضر است سرِكار هم نرود. توي خانه بيشترِ وقتش را در آشپزخانه ميگذراند. امير هيچوقت نميفهميد او اينهمه وقت در آن آشپزخانهي گرم و پراز بوي روغن و سرخكردنيها چه ميكند. ماهرو حتي هواكش را هم روشن نميكرد. ميگفت صداي هواكش سرش را بهدرد ميآورد. كفِ آشپزخانه را فرش پهنكرده بود. آشپزخانه هميشه گرم و دمكرده بود. امير بدش ميآمد به آشپزخانه برود. حالش بد ميشد. براي آوردنِ غذا و كمك به ماهرو هم به آشپزخانه نميرفت. ماهرو غذاي امير را ميكشيد و بيشترِ وقتها خودش نمينشست با امير غذا بخورد. سردرد داشت. ميل به غذا نداشت. ميخوابيد تا سردردش كمتر شود. بعدازظهرها كه برميخاست غذا را گرم ميكرد و ميخورد. بعضي وقتها هم كه حوصله نداشت غذاي سرد ميخورد. امير چيزي نميگفت. اعتراضي نميكرد. فقط ميخواست فراموش كند. ليلا را خيلي كم ميديد. از ديدنش فرار ميكرد. سعي ميكرد به مجالسِ خانوادگي نرود. يا وقتي برود كه ليلا رفته باشد. ولي يك روز ديدش. دورهي زنهاي فاميل در خانهي مادرش بود. وقتي امير به دنبالِ ماهرو رفت ليلا هنوز نرفته بود. منتظرِ سعيد بود. امير او را در راهرو ديد. ليلا گفت چه عجب پسرعمهاش را ميبيند! امير نگاهش كرد. صورتش لاغر شده بود. ديگر آن طراوت را نداشت. استخوانهاي گونه بيرون زده بود. و مختصر كبودي روي گونهي چپ. با اينهمه هنوز ليلا بود. امير بياختيار آخرين روزي را كه با هم بيرون رفته بودند به ياد آورد. همان منارهي روستاي خسروجرد. همان روز كه ليلا از ماهرو پرسيد كه وقتِ بيكارياش را چه ميكند و گفت كه تا ميتواند براي خودش بگردد. بعدش به امير گفت او چه؟ او هم در تهران ميگردد؟ امير خنديد. ميدانست كه منظورش چيز ديگري است. چادر ليلا از روي سرو شانهاش پايين افتاده بود. باد روسرياش را هم پايين انداخت. و موهاي نرم و حريرش مانند موجِ سياهي در هوا رقصيد. ليلا دستش را جلوِ صورت امير گرفت و گفت نگاه نكند. امير هنوز صورت ليلا را در آنروز به ياد داشت. چهرهي خندان، و خوني كه زيرِ پوستِ گونهها بود. نشانهي تني سالم. حال ديگر از آنچيزها خبري نبود. امير نميخواست بپرسد. نميخواست چيزي بداند. هيچچيز. ولي طاقت نياورد. كنار مادر نشست و پرسيد. سعيد ليلا را ميزد. بد بود. امير ميدانست منظور مادر از بد يعني چه. بيشتر نپرسيد. روزِ بعدش سرما خورد. كارش به دكتر و پنيسلين كشيد. يك روز در خانه افتاده بود و به سرِكار نرفت. وقتي حالش بهتر شد به خودش گفت ديگر فرقي نميكند. بيشتر كنار ماهرو ميماند. ماهرو هيچ ميلي به مسافرت يا گردش نداشت. خانه را ترجيح ميداد. امير ميگفت اينقدر خودش را توي خانه زنداني نكند. براي همين نميگذاشت ماهرو كار را ول كند. تابستانها گاه ليلا ميآمد و ماهرو را با خود بيرون ميبرد و با هم سري به بازار ميزدند. يا به خانهي يك دوستِ دوران مدرسه ميرفتند. امير خودش ليلا را نميديد. ماهرو برايش ميگفت. توي خوابش هم ماهرو گفت: ليلا الان ميآيد دنبالم. برويم خريد عروسي.
امير خواست بپرسد عروسيِ كه. ماهرو گويي فكرش را خوانده باشد گفت:عروسيِ خودش.
ليلا طلاق گرفته بود. بعد از اينكه سعيد را با يك دختر گرفتند. سعيد مجبور شد دختر را عقد كند. امير نميخواست بداند. ماهرو برايش ميگفت. يك سال دادگاهشان طول كشيد. بعد از آن ليلا بيشتر به خانهي آنها ميآمد. ولي تا آمدن امير نميماند. فقط يكبار كه امير زودتر از سرِكار برگشت جلوِ در ديدش. دقيق به ياد داشت كه پاييز بود. ليلا جلوِ در ايستاده بود و از ماهرو كه توي خانه بود خداحافظي ميكرد. فرقي نكرده بود. هيچچيز فرق نكرده بود. امير تعارف كرد كه بماند. ليلا تشكري كرد. سرش را پايين انداخت و رفت. امير تا وقتي كه در خمِ كوچه گم شد با نگاه دنبالشكرد. وقتي رويش را برگرداند، ماهرو را ديد كه نگاهش ميكند. يك بار ديگر هم اين نگاهِ ماهرو را ديد. توي ديدوبازديدِ عيد به ليلا برخورد و با هم صحبت كردند. وقتي برگشت ماهرو را ديد. با همان نگاه. شبش امير قوري چاي و استكان را برداشت و به پشتِ بام رفت. نشست. هوا خنك بود. برعكس هواي توي خانه كه از آشپزيِ ماهرو دمكرده بود. گاه امير فكر ميكرد اين گرما و بو ديگر هيچوقت از توي خانه بيرون نميرود. براي خودش چاي ريخت. پنجسالي ميشد كه ليلا را نديده بود. ولي هيچچيز فرق نكرده بود. نميخواست فكركند. چاي نخورده برخاست. بند رختی به پشتِ گردنش گيركرد. بند را از روي سرش ردكرد. خفاشي در تاريكيِ شب از كنارش گذشت. مستقيم به سمتِ چراغ رفت. ناگهان مسيرش را عوضكرد و دوباره در تاريكي گمشد. امير پايين آمد. ماهرو را ديد كه توي سالن در خود مچاله شده است. گفت ميگرنش عود كرده. امير گفت ميخواهد ببردش دكتر. ماهرو گفت فايده ندارد. بايد خودش خوب شود. فقط نميتواند شامِ امير را آماده كند. امير گفت اهميت ندارد. به آشپزخانه رفت. آشپزخانه گرم و دمكرده بود. امير درِ آشپزخانه را بست. و پنجره را بازكرد. هواي خنك پاييزي به داخل آمد. امير ظرفِ غذاي روي گاز را برداشت و توي يخچال گذاشت. ميلي به غذا نداشت. صندلي را كنارِ پنجره گذاشت و به فضاي نيمهتاريكِ توي حياط خيره شد. پرهيبي از درختِ خشكي توي حياط ديده ميشد. همين درخت را توي خواب ديده بود. سالِ اولي كه حياط را خريده بود آن را كاشت. درخت هيچوقت چندان رشدي نكرد و كمكم خشك شد. امير تصميم داشت يك روز بايد آن را ببرد. اگر ماهرو درحالِِ پهن كردنِ رختها نزديكِ لبهي بام ليز ميخورد ممكن بود بيفتد روي اين درخت. ولي توي خوابش نيفتاده بود. ماهرو كفِ حياط بود. مثلِ يك پرندهي بال شكسته. خوني در كار نبود. شلوار به پا داشت. با آن موهاي كوتاه و فردارش مثلِ پسربچهاي بود كه يكي دو هفته پيش موهايش را ماشين كرده باشند. قبل از اينكه بيفتد دو بار ليز خورده بود. امير خواسته بود بگويد مواظب باش. نگفته بود. بار دوم كه ماهرو ليز خورد از امير پرسيد:
ـ تو اينجا را كف صابون ريختهاي؟
امير نگفت نه. ماهرو گفته بود: من هيچوقت ليز نميخوردهام.
ماهرو گفته بود: نميدانم. شايد هم اگر بيفتم بهتر است.
بعد به امير خيره شده بود. با همان نگاه. و بعد ليز خورد. انگار كه خودش خواسته باشد. يا شايد هم فقط اتفاقي لرزيده بود، ولي نخواست خودش را نگاهدارد. افتاد. امير از بالا نگاه كرد. توي حياط افتاده بود. مثلِهمان موقعي كه پيدايش كرد. تنها با اين فرق كه توي خوابش خوني دركار نبود. پاك و تميز. تكه رختي هم كه در بيداري هنوز در دستِ ماهرو بود روي شاخههاي درخت افتاده بود. بعد امير در خواب خودش را ديد كه درِ حياط را باز كرد. مثلِ موقعِ بيداري بالايِ سرِ ماهرو دويد. مثلِ همان موقع ماهرو را بغل كرد و برداشت. دستهايش از خوني ناپيدا قرمز شد. لباسش هم. همهچيز تمام شده بود. بدنِ ماهرو سرد بود. امير در خواب و بيداري فكر كرده بود: راحت شد.
ليلا به آشپزخانه آمد. موهاي نرم و حريرش تا روي كمر پايين آمده بود. گفت چرا اينجا دراز كشيده است. امير چيزي نگفت. ليلا كنارش دراز كشيد. گفت كه سراميكها عجب خنك هستند! پرسيد به چه فكر ميكند. امير نگفت. هيچ وقت هم نميگفت.
30/6/81
به گنجشكِ جيكجيكو آدامس دادند،
نوكش بههم چسبيد.
يه گنجشكِ ديگه تو باغِانگور تخمگذاشت
باغبونه تُخماي وانشدهرو مثلِ انگورِتازهرسيده چيد.
گنجشكِ سومي از يه خيابون ردميشد
كشته شدنِ جووناي مردمو به چشمِ خودش ديد.
من ليلي هستم. چهارسالو نيم دارم. اسمِ من ليلي نيست. بابا من را ليلي صدا ميزند. مامان ميگويد: چرا ميگويي ليلي؟ اسمش ليلاست.
من دوست دارم به من بگويند ليلي. ولي هيچكس به من نميگويد ليلي. فقط گاهي دايي جوادم به من ميگويد ليلي. گاهي وقتها هم ميگويد ليلي. يك وقتهايي هم ميگويد ليلا. اصلأ هروقت هرچه دوست داشته باشد صدا ميزند.
مامان يك صندوقچهي بزرگ و سفيد دارد. به آن ميگويد مِجري. من از دايي جواد پرسيدم: مِجري يعني چه؟
من دوست دارم همهي سؤالاتم را از دايي جواد بپرسم. چون هميشه جواب ميدهد. وقتي من به مامان گفتم: مِجري يعني چه؟
مامان گفت: يعني مِجري ديگر.
دايي جواد گفت: مِجري يعني جعبهي لوازمِ آرايش.
مامان توي مِجرياش چندتا مدادِ سياه دارد. يك قوطيِ رنگي كه تويش مثلِ جعبهي آبرنگِ سعيدِ خاله اكرم است. تويش يك قلممو دارد. مامان دو تا مداد شمعي قرمز و صورتي دارد كه توي قوطيهاي گِرد است و درش ميپيچد. يك برسِ خيلي كوچك هم دارد. با چندتا قوطيِ ديگر.
من گفتم: مامان! آن برسِ كوچولويت را ميدهي به من؟
مامان گفت: نه. لازمش دارم.
من گفتم: باهاش چهكار ميكني؟
مامان گفت: صبر كن خودت كه بزرگ شدي ميفهمي.
مداد شمعيهاي مامان اصلأ خوب نيستند. زود تمام ميشوند. مامان با آن مدادشمعيها لبهايش را قرمز ميكند. قلممو را توي رنگهايي كه مثلِ آبرنگ است ميزند و پشتِ چشمهايش را بنفش يا سبز ميكند. با آن مدادِ سياه دورِ چشمش را رنگ ميكند. من گفتم: مامان نكن. خطرناك است. مداد ميخورد توي چشمت.
مامان خنديد. گفت: مواظبم دخترم.
مامان يك چيزهايي هم كه نميدانم چيست ميمالد به لُپهايش. و لُپهايش مثلِ لُپهاي ياسمن دختركوچولوي خاله اكرم قرمز ميشود. آنوقت صورتِ مامان مثلِ نقاشيهاي من ميشود.
من گفتم: مامان! چرا صورتت را رنگي ميكني؟
مامان خنديد. گفت: صبركن خودت كه بزرگ شدي ميفهمي.
من گفتم: تو همهاش ميگويي …
مامان گفت: شما. بگو شما.
من گفتم: شما همهاش ميگويي صبركن خودت كه بزرگ شدي ميفهمي. خب الان بگو ديگر.
مامان گفت: براي اينكه قشنگ شوم. حالا فهميدي؟
خنديد. من گفتم: يعني اگر صورتت را رنگي نكني قشنگ نيستي؟
مامان گفت: اينطوري قشنگتر ميشوم.
من نميدانم مامان وقتي صورتش را نقاشي ميكند قشنگتر ميشود يا نه. ولي من دلم نميخواهد مامان صورتش را رنگي كند. چون آنوقت ديگر من را دوست ندارد. وقتي صورتش رنگي است اصلأ من را نميبوسد. تا وقتي كه رنگِ صورتش را پاك ميكند.
من گفتم: مامان! پس صورتِ من را هم نقاشي كن.
مامان گفت: اي واي! خدا مرگم بدهد. نگو دخترم. بد است.
من گفتم: چرا بد است؟ من هم دلم ميخواهد قشنگ بشوم.
مامان خنديد. گفت: تو همين الان هم قشنگ هستي عزيزِ دلِ من.
من گفتم: خب ميخواهم قشنگتر بشوم.
مامان اخم كرد. گفت: خوب است ديگر. هرچه چيزي بهت نميگويم پرروتر ميشوي! پاشو برو از اينجا بگذار كارم را بكنم.
يك چيزي مثلِ آن روز كه لقمه توي گلويم گير كرد گلويم را سوزاند. مامان درِ يكي از قوطيهايش را باز كرد. گفت: بيا. يك كم از اين كرم ميمالم به دست و صورتت تا سفيد شوي و خوشگل شوي. حالا پاشو برو ديگر.
من به دايي جواد گفتم: چرا مامانم صورتش را نقاشي ميكند؟
دايي جواد خنديد. من دوست دارم دايي جواد بخندد. دايي جواد گفت: من از كجا بدانم؟ هر وقت ديدي من هم مثلِ مامانت صورتم را هفت رنگ كردم آن وقت از من بپرس تا جوابت را بدهم.
من خنديدم. اگر دايي جواد صورتش را نقاشي كند خيلي خندهدار ميشود.
درِ صندوقِ مامانم قفل دارد. كليدش را هم يك جايي قايم ميكند كه من هرچه ميگردم پيدا نميكنم. يك روز كه مامان به عروسي رفت و من را نبرد و بابا خواب بود، من رفتم و صندوقِ مامان را برداشتم. فراموش كرده بود درِ صندوقش را قفل كند. درِ صندوق را باز كردم. صندلي را جلوي ميز گذاشتم. و مثلِ مامان روي صندلي نشستم. خودم را در آينه نميديدم. روي صندلي سرِپا ايستادم. اول قوطيِ آبرنگ را برداشتم. قلممو را روي رنگ كشيدم. اما وقتي خواستم رويِ چشمم را رنگ كنم، نميتوانستم. چون چشمهايم را ميبستم و ديگر خودم را توي آينه نميديدم. بلد نيستم مثلِ مامان يك چشمم را ببندم و يك چشمم را باز كنم. قلممو را گذاشتم. انگشتهايم را روي رنگها زدم. چشمهايم را بستم. و انگشتهايم را به پشتِ چشمهايم كشيدم. چشمهايم را كه باز كردم ديدم خيلي پررنگ شده است. دستم را روي چشمم كشيدم تا پاك شود. ولي پاك نشد. رنگِ بنفش روي صورتم كشيده شد. مداد شمعيِ قرمز را برداشتم. درِ آن را بازكردم. و روي لبهايم كشيدم. يك دفعه مداد شمعي به نوكِ دماغم خورد و نوكِ دماغم قرمز شد. دستم را روي دماغم كشيدم. همهي دماغم قرمز شد. درِ يك قوطيِ ديگر را بازكردم. قوطي از دستم افتاد. به صندلي خورد و شكست. و يك چيزِ قرمز از آنهايي كه مامان به لُپهايش ميكشيد ريخت روي زمين. از روي صندلي پريدم پايين. و خواستم آنرا جمع كنم. ولي جمع نميشد و فرش قرمز شد. زود دويدم توي آشپزخانه و زيرِ ميز قايم شدم.
بابا كه از خواب بيدارشد، گفت: ليلي! ليلي! كجايي؟
خيلي دنبالم گشت. بعد من را پيدا كرد. گفت: اينجا چهكار ميكني؟! اِ اِ اِ ! صورتت را چرا اينطور كردهاي؟! زود بيا بيرون صورتت را بشور. زود باش تا مامانت نيامده. من ميخواهم بروم بيرون. مامانت الان ميآيد. اگر مامانت نيامد تلفن كردهام كه دايي جوادت بيايد.
من از زيرِ ميز بيرون آمدم. صندلي را كنارِ دستشويي گذاشتم. روي آن ايستادم. و صورتم را شستم. بعد خودم را در آينه نگاه كردم. رنگها پاك نشده بود. دوباره زيرِ ميز قايم شدم. بعد مامان آمد. و بابا رفت.
مامان گفت: ليلا! ليلا! باز كجا رفتي؟
بعد آمد و زيرِ ميز را نگاه كرد. مامان ميداند من هروقت ميخواهم قايم شود ميروم زيرِ ميز.
مامان گفت: باز رفتي آن زير؟! بيا بيرون.
بعد گفت: چهكار كردهاي؟!
بعد دويد توي اتاق. بعد بيرون آمد. گفت: مگر نگفتم به مِجريِ من دست نزن؟!
لولهي جاروبرقي را برداشت. من از زيرِ ميز بيرون آمدم و فرار كردم. گفتم: مامان غلط كردم.
مامان دنبالم كرد و با لولهي جارو برقي زد به پشتم. من افتادم. خيلي دردم نگرفت. ولي الكي گريه كردم تا مامان ولم كند. مامان خواست دوباره من را بزند. يك دفعه دايي جواد آمد و دستِ مامان را گرفت. گفت: چهكار ميكني؟
مامان گفت: قيافهاش را نگاه كن. مجريِ من را بههم زده. فرش را لك كرده.
دايي جواد گفت: اين از اثرات تكنولوژي است؟! زمانِ ما بچه را با دستهي جارو ميزدند حالا به لولهي جارو برقي؟!
من حرفِ دايي جواد را نفهميدم. دايي جواد من را بغل كرد و به آشپزخانه برد. و با صابون صورتم را شست.
گفت: بس است ديگر. گريه نكن طلا.
من گفتم: گريه نميكنم. صابون رفت توي چشم و دماغم. ميسوزد.
دايي جواد خنديد و من را بوسيد.
من دوست ندارم مامانم صورتش را نقاشي كند. وقتي او صورتش را رنگ ميكند من فكر ميكنم او يكي ديگر است و مامانِ من نيست.
6/10/78
16/11/78
23/4/81
گنجشكِ پير همهيعمرشو
گشته بود دنبالِ قبرِ يه ماهي.
زيرِ آفتابِ تابستون
گربهي وامونده خوابيدهبود وسطِ يه ميدونگاهي.
تنگِ غروب يه پيرمردِ خسته
شيشهي قرص تودست،
تنها نشسته بود سرِ يه دوراهي.گنجشكه رنگ ريخت رو پراش
فكر كرد بلبلِ خوشآهنگشد.
گربههه چشمِ سگو دور ديد
ميو كرد و پلنگ شد.
از وقتي رستم مُرد هر آدمِ مردني
شمشير بست و مردِ جنگشد.
نكته اي هم در باره ي ييوندها بگويم. به غير از وبلاگ دوست عزيزم سروش، با جستجوي زياد توانستم دو سايت در باره ي داستان كوتاه (كه سرش به تنش بيارزد)پيدا كنم. مسلما بيشتر هم هست كه من هنوز پيدا نكرده ام. از آن جايي كه اين سايت ها تخصصي اند و حرفه اي به اين كار نگاه مي كنند گفتم آنها را به دوستان علاقمند معرفي كنم. البته به اين سايت ها شعر و داستان هم مي شود فرستاد. َ